 |
راننده کامیون
|
|
|
جمعه 3 آبان1387ساعت 22:32 |
راننده کامیون
راننده کامیونی وارد رستوران شد. دقایی پس از این که او شروع به غذا خوردن کرد، سه جوان موتورسیکلت سوار هم به رستوران آمدند و یک راست به سراغ میز راننده کامیون رفتند.
بعد از چند دقیقه پچ پچ کردن، اولی سیگارش را دراستکان چای راننده خاموش کرد. راننده به او چیزی نگفت.
دومی شیشه نوشابه راروی سر راننده خالی کرد و باز هم راننده سکوت کرد.
وقتی راننده بلند شد تاصورتحساب رستوران را پرداخت کند، نفر سوم به پشت او پا زد و راننده محکم به زمین خورد، ولی باز هم ساکت ماند.
دقایقی بعد از خروج راننده از رستوران یکی از جوانها به صاحب رستوران گفت: چه آدم بی خاصیتی بود، نه غذا خوردن بلد بود، نه حرف زدن و نه دعوا!
رستورانچی جواب داد: از همه بدتر رانندگی بلد نبود، چون وقتی داشت می رفت دنده عقب، 3 تا موتور نازنین را له کرد و رفت!!!!!
یک داستان واقعی
اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده.
شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد. خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود.
دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد متعجب شد؛ اين ميخ ده سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!!
چه اتفاقي افتاده؟
در يک قسمت تاريک بدون حرکت، مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مانده!!!
چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است.
متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.
در اين مدت چکار مي کرده؟ چگونه و چي مي خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد!!!
مرد شديدا منقلب شد.
ده سال مراقبت. چه عشقي! چه عشق قشنگي!!!
اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشقی به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما تا چه حد مي توانيم عاشق شويم، اگر سعي کني.
 |
30 مطلب جالب,خواندنی,واقعی
|
|
|
جمعه 3 آبان1387ساعت 16:43 |
30 مطلب جالب,خواندنی,واقعی!
1- داوينچي همزمان با يك دست مي نوشت و با يك دست نقاشي مي كرد !
2- هيتلر از مكان هاي بسته وحشت داشت !
3- مار مي تواند تا نيم ساعت بعد از قطع شدن سرش نيش بزند !
4- هر انسان تا 8 دقيقه بعد از قطع گردنش هنوز به هوش است !
5- اغلب مارها 6 رديف دندان دارند !
6- وقتي به خورشيد نگاه مي كنيد 8 دقيقه قبل از آن را مشاهده مي كنيد !
7- قلب ميگو در سر آن واقع است !
8- ظروف پلاستيكي تقريبا 50 هزار سال در برابر تجزيه مقاومند !
9- حدود 250 نفر از محققان ناسا ايراني هستند و رئيس كامپيوتر ناسا يك ايراني است !
10- دانشمندان دريافته اند مورچه ها هم مانند انسان ها صبح ها خميازه مي كشند !
11- حس بويايي مورچه با سگ برابري مي كند !
12- آيا مي دانستيد تصميم بر اين بود كه كوكا كولا به عنوان دارو استفاده شود !
13- با 30 گرم طلا مي توان نخي به طول 81 كيلومتر درست كرد !
14- فنلاند از 170 هزار و 585 جزيره تشكيل شده است !
15- زمين در آغاز پيدايش 2000 بار بزرگتر از حجم كنوني اش بود !
16- در زبان عربي براي كلمه شمشير 850 واژه مختلف وجود دارد !
17- گرانترين كفش دنيا 1 ميليارد و 700 ميليون تومان است !
18-براي تخمين زدن حشره هاي روي زمين كافيست به ازاي هر انسان 200 ميليون حشره ريز و درشت در نظر بگيريم !
19- كوسه با شنيدن ضربان قلب طعمه خود آن را پيدا مي كند !
20- فيل تنها حيواني است كه نمي تواند بپرد !
21- قلب وال در هر دقيقه فقط 9 بار مي زند !
22-بعضی ايرانيان در انگليس ثروتمندترين قشر هستند حتي ثروتمندتر از ملكه اليزابت !
23- در سال 1380 تعداد گوسفندان زلاندنو 44 ميليون راس اعلام شد در حالي كه جمعيت اين كشور 4 ميليون نفر بود !
24- قوه چشايي پروانه در پاهاي آن تعبيه شده است !
25- جوانان هندي شادترين و ژاپني ها افسرده ترين هاي جهان هستند !
26- مغز در هنگام خواب فعالتر از وقتي است كه تلويزيون مي بينيد !
27- 90% سم مار از پروتئين تشكيل شده است !
28- چشم انسان معادل يك دوربين 135 مگا پيكسل عمل مي كند !
29- آب دريا بهترين ماسك صورت است !
30- سرعت عطسه يك انسان برابر است با 160 كيلومتر در ساعت !
 |
خر نادان
|
|
|
چهارشنبه 1 آبان1387ساعت 18:20 |
خر نادان
روزي روزگاري خري در روستايي زندگي مي كرد كه خيلي نادان و تنبل بود.او دوست نداشت براي آدم ها كار كند. به همين خاطر هميشه از آدم ها كتك مي خورد. هر كسي كه آن خر را مي خريد از خريدنش پشيمان مي شد. او خودش را به تنبلي مي زد تا ازش كار نكشند ولي بدتر مي شد چون كتك مي خورد يك روز نشست و با خودش فكر كرد: من بايد كاري كنم تا آدم ها از من كار نكشند بايد قيافه ام را عوض كنم.
اين طور شد كه رفت پيش نقاش روستا و گفت: سلام آقاي نقاش،مي خواهم بدن مرا راه راه رنگ بزني يعني سياه و سفيد.
نقاش گفت:چرا؟ مگه عقل از سرت پريده.
خر گفت: شما كه غريبه نيستيد.دوست ندارم آدم ها از من كار بكشند. مي خواهم قيافه ام را عوض كنم تا آدم ها مرا به چشم يگ گور خر ببينند و كاري به كارم نداشته باشند.
نقاش گفت:باشد ولي يك شرط دارد.
چه شرطي آقاي نقاش؟
شرط من اين است چون تو پول نداري به من بدهي بايد هر روز بيايي و مرا به خانه ام برساني بعد هم هر هفته بياي و قوطي هاي رنگ را از بازار به مغازه ام بياوري.
خر بدون آنكه فكر كند،گفت:عيبي ندارد من در خدمتم.